بهراد بهراد ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

روز های عروسکی

جشن تولد 1 سالگی

91/10/28 جشن تولد بهراد برگزار شد.به هممون خیلی خوش گذشت،جای شما خالی. واین هم شازده پسر........ کیک تولد شازده پسر..........                                         در زاویه ای دیگر........ واینک رسیدیم به شام........... بفرمایید شام.................... کشک بادمجان....... دسر......... از نمای کلی از شاااااااااااااااااااااام اون روز مامانت...
3 بهمن 1391

دوباره دلتنگی

بازم دوباره دلتنگ خاله بهار شدیم. خاله بهار واسه تولد بهراد اومده بود ولی 2 یا3 روز بعدش رفت. دوباره دلتنگی ها شروع شد.....کاشکی مثل 6 ماه پیش خاله بهار پیش ما بود....دیگه نمیتونم دوریش رو تحمل کنم.....چه قدر خوب بود همه کنار هم بودیم......خاله بهار دلش خیلی واسه بهراد تنگ شده بود.....اما بهراد اونو نمی شناخت........یادش رفته بود دو تا خاله داره.........ولی من قول می دم هیچ وقت یادم نره دو تا خواهر دارم...... همیشه به یادتم خواهری........دوستت دارم از ته ته ته قلبم ...
2 بهمن 1391

اولین قدم های عروسکی

چند هفته ی پیش عروسک من،اولین قدم هاشو برداشت.امروز می تونه خوب راه بره اما باید مواظبش باشیم.زود تعادلشو از دست می ده و تالاپی می خوره زمین.چه قدر زود بزرگ شدی عروسکی من.انگار همین دیروز بود چهاردست و پا می رفت ذوق می کردیم.تا دوسال دیگه هم بدو بدو می کنه و می تونم باهاش قایم موشک بازی کنم(می دونم از سن من گذشته ولی خب) فردا هم قراره جشن تولد عروسک تپل من رو بگیرند.این اولین جشن تولد بهراده و همه تلاش می کنن بهترین تولد برات بشه. دوستت داریم عروسک تپل طلا
27 دی 1391

خاطرات شب یلدا

شب یلدا،بهراد و مامان و بابا و خاله و مامانی و بابایی باهم رفتن باغ عمو.... اونجا بهراد نهایت فضولیش رو کرد..............یه قاشق رو میکرد تو آش یکی دیگه توی پیتزا..... خلاصه به بهراد ما خیلی خیلی خوش گذشت..... یادش به خیر پارسال شب یلدا همه بودیم....حتی خاله بهار (که الان رفته خارج ار شهر برای تحصیلش) هم بود......اون موقع داشتیم برای بهراد اسم انتخاب می کردیم......یکی می گفت بهراد،یکی می گفت،برزین،یکی دیگه می گفت بهنود تا بالاخره اسم شما انتخاب شد....اما حالا شما یک سالت شده و فضولی هات تمومی نداره ...
23 دی 1391

آرزو ی من(تویی)

آ رزو ها چه قدر زود برآورده میشن.مگه نه؟ آرزوی من تو بودی خاله...اول ها که به دنیا اومده بودی اونقدر ذوق زده بودم که بدون هیچ دلیلی می خواستم بغلت کنم و باهات حرف بزنم. الان یک ساله که این آرزومو دارم می چشم.... آرزوی بعدیم اینه که زود بزرگ شی و سروسامون بگیری... اما دیگه بعدش هیچ وقت خالتو نمی بینی....درگیر زن و بچه هات میشی دیگه خبر از ما نمیگیری...ما هم تا اون موقع خودمون با نوه ها و بچه هامون درگیریم.... این سال ها تنها فرصتیه که بتونم تو رو خوب ببینم.....تو این مدت که همسایمون هستی می تونم اونقدر نگات کنم و با هات حرف بزنم تا ازت سیر بشم..... هم دوست دارم زودبزرگ بشی هم دوست دارم دیر بزرگ بشی... اگه بزرگ بشی ...
22 دی 1391

خاله بهار

خاله بهار جون.... خیلی دلمون برات تنگ شده زود تر بیا دیگه!!!!! هر جور شده خودتو برای جشن تولدش بیا..... یه زمانی همیشه پیشمون بودی.............. خیلی خیلی دوستت داریم....... ما هممون چشم به راهتیم.....  
17 دی 1391

یک ساله شدی!!!!!!!!!!!

سلام نی نی یک ساله ی خاله دیروز تولد یک سالگی بود ........... فرشته ی کوچولوی خاله که قبلا تو گهواره آروم بود......الان از دیوار راست میره بالا ........... جشن تولدتو قراره 24 دی بگیریم............ من و مامانت خیلی برای تولد ذوق داریم......... شما هم نه راه میری و نه حرف میزنی(البته اگه ه ه ایگوووووو که تا دلت بخواد میکنی) واکسنه یک سالگیت هم در راهه........ . ...
12 دی 1391

خرابکاری های تو....

تازگی ها خیلی شیطون شدی جیگر طلا..... امروز کشوهاتو همه خالی کردی و اتاقتو حسابی به هم ریختی..... تازه گوی آهنگی خاله هم شکستی....... میری تو حموم و با وایتکس ها بازی می کنی........... تو اثباب کشی خودتون هم کارتون ها رو به هم می ریختی البته مامانت هم زرنگ تر از خودتون بود تو رو می آورد خونه ی ما......خلاصه چند روزی هم مهمون ما بودی...... همسایه!!!!!!!!!!!   تابت هم تازه وصل کردیم و میری کلی بازی میکنی..... عاشق فرمون ماشین هم هستی...........آقای قان قانی خاله البته بگم که تنها چیز هایی رو دوست داری که واست ممنوعه:پفک،ماشین لباس شویی و........ اما من با همه ی اینا دوستت دارم.............   ...
12 دی 1391